



شمارهی ۶ | درد که کسی را نمیکشد
درد مثل رطوبت دیوارهای قدیمی است؛ نمیدانی دقیقا از کجا آمده، اما میبینی که همه جا را خیس کرده، لک انداخته، جا باز کرده. بعد دیگر بخشی از ساختار میشود، نه یک مهمان موقت. گاهی میآید و مثل یک سایبان هوا را تاریک میکند اما نه آنقدر که نتوان راه را دید. فقط همه چیز کمی تیرهتر میشود، کمی سنگینتر…

شماره ۵ | جنگ ما | چهل روز زیر بمب

شمارهی ۴ | تهران من کجاست | انارستان و توتستان
تهرانِ شلوغ و پر هیاهوی امروز، روزگاری توتستان آرامی بود؛ شهری که در سایهی درختان نفس میکشید؛ با رگهایی از آب و قلبی از خاک، نه رگهای سیمانی و تودههای سرطانی آهن و شیشه. تهران هنوز در حافظهی پیرترین کوچههایش آن روزها را به یاد دارد وقتی که دهی بود کنار ری. وقتی تابستانها از شاخههای سنگینِ …

شمارهی ۴ | تهران من کجاست | انارستان و توتستان

شمارهی ۰۰۰۰ | تهران از این طرف | از چشم خارجیها
طهران را از نگاه کسانی میخوانیم که خود، همچون این شهر، بیقرار و سیالاند: مسافران. به ملاقات طهران میرویم؛ همچون میزبانی که خود، مسافری است با چمدانی از پیشداوریهایش. میشنویم که چگونه سفرنامهنویسان کوشیدند تا طنین وجودش را در قفس کلمات به دام اندازند. اما طهران، رسم رمیدن را نیک میشناسد.…

شمارهی ۰۰۰۰ | تهران از این طرف | از چشم خارجیها

شمارهی ۳ | تهران من کجاست | کوچههای آفتاب
در «کوچههای آفتاب» از تهران میشنویم؛ روایتهایی که هر صبح، ترسان و پریشان، در طلب تمنای زرین امید، بیدار میشود. در تهران، انتظار، معطلی نیست—حضوری است ناخودآگاه. و صبر، نه تحملی کهن، بلکه ظرفیتی برای دریافت آن لحظههای زرین است؛ لحظههایی که زندگی شهری را معنا میبخشند. آنگاه که شتابِ روزمرگ…

شمارهی۲ | آن ۱۲ روز | صداهایی از بیرون
کوچههای خالی، استخوانهای برهنهی شهری بودند که جنگ، گوشتِ زندگی را از آنها کنده بود. ما سهمی جز تماشا و انتظار نداشتیم؛ تماشایِ خیابانهای آشنا که در قابهایی لرزان و تیره، ساکن بودند. خانههایی که یکباره تلی خاک میشدند. و نجابتِ مردمی که به اندازهی نیاز میخریدند. هیچ آژیری، هشدار ن…

شمارهی ۱ | ۱۲ روز بعد | صداهایی از ایران
در روزهایِ اول، نامش را بر زبان نمیآوردیم. میگفتیم: «چیزی نیست… تمام میشود.» اما لحظه به لحظه که میگذشت، جنگ مثل سایه—آرام، خزنده، بیصدا— از دیوار بالا میرفت، بر سقفها مینشست، به اتاقها سرک میکشید، و کمکم، جانِ همهمان را میفشرد. جنگ همیشه از مرزها آغاز نمیشود. گاهی در دلِ خ…

بوشهر - کوچههای دریا
شمارهی ۰۰۰ | بوشهر | کوچههای دریا بوشهر مثل بازدم است. داغ، روان، بیهراس. در جنوب، کار بیآواز معنایی ندارد. صدا هست برای اینکه راه گم نشود، برای اینکه امید بماند، برای اینکه شب تمام شود و کسی فراموش نکند که صبح خواهد آمد. دریای جنوب آبهایش میدوند، گرم و مشتاق، رو به اقیانوسهای ب…